ديگر مقالات

صفحه اصلي

 

 

                 «حركت امام حسين (ع) از مكه به سوي  كربلا »

 

  

امام حسين در روز ترويه يعنى هشتم ذى ‏حجه سال 60 قمرى از مكه معظمه به سوى عراق مهاجرت فرمود و پس از چند روز، لشكريان عبيدالله بن زياد به فرماندهى حر بن يزيد رياحى با آن حضرت مواجه شده و مانع حركت آن حضرت به سوى كوفه شدند. گرچه حر بن يزيد، مأموريت داشت با امام حسين برخورد شديد نمايد، وليكن رفتار وى با آن حضرت بر رفق و مدارا بود. به همين جهت‏ حر و لشكريانش در نماز جماعت امام حسين(ع) شركت مى ‏كردند و به خطبه ‏هاى دلنشين وى گوش جان مى‏ سپردند و اين دو سپاه، چند روز بدون هيچ‏گونه مشكلى در كنار هم بودند.

اما عبيدالله بن زياد كه عطش فراوان براى جنگ با اباعبدالله الحسين داشت، نامه ‏اى به حر بن يزيد نوشت و وى را مأمور سخت‏گيرى بر امام حسين (ع) نمود. حر بن يزيد نيز طبق فرمان، راه را بر امام حسين و يارانش مسدود نمود و آنان را به سوى منطقه خشك و بى حاصل به نام كربلا هدايت كرد و در آنجا آنان را در محاصره خويش قرار داد.

روز پنج شنبه دوم ماه محرم  سال 61 هجرى امام حسين عليه السلام در يكى از نواحى نينوا به نام كربلا فرود آمد. قافله امام حسين چون به سرزمين كربلا رسيدند، آن حضرت پرسيد:

اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا.

آن حضرت تا نام كربلا را شنيد، فرمود: اللهم اني اعوذ بك من الكرب و البلاء.

فرمود: اين، موضع كرب و بلا و محل محنت و عنا است، فرود آييد كه اينجا منزل و محل خيمه‏ هاى ما است و اين زمين، جاى ريختن خون ما است و در اين مكان قبرهاى ما واقع خواهد شد. جدم رسول خدا مرا به اين امور خبر داد.

 

روز بعد عمر بن سعد بن ابى وقاص زهرى با چهار هزار نفر از كوفه رسيد و در مقابل امام جاى گرفت. عمر بن سعد از قريش و از طايفه بنى زهره بن كلاب و خويش نزديك حضرت آمنه مادر بزرگوار رسول خدا (ص) بود. پدرش سعد بن ابى وقاص از پنج نفرى است كه در آغاز بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوسيله آشنايى با ابى ابكر به دين اسلام در آمدند و نام او در تاريخ اسلام و فتوحات اسلامى پر آوازه است.
عمر بن سعد كسى نزد امام عليه السلام فرستاد كه چرا به عراق آمده ايد؟ امام در جواب فرمود: عراقيان خود مرا با نوشتن نامه خوانده اند اكنون اگر از آمدن من كراهت داريد به همان حجاز باز مى گردم. ابن سعد نامه اى به ابن زياد نوشت و آنچه را امام فرموده بود گزارش داد. ابن زياد گفت: اكنون كه چنگال هاى ما به سوى او بند شده است، اميد نجات و بازگشتن به حجاز دارد؟ ديگر گذشت و راهى براى وى باقى نمانده است.
آنگاه به ابن سعد نوشت نامه ات راخواندم آنچه نوشته بودى فهميدم از حسين بن على عليه السلام بخواه كه خود و همه همراهانش با يزيد بيعت كنند و آنگاه كه بيعت به انجام رسيد، ما هرچه خواستيم نظر خواهيم داد. سپس نامه ديگرى از ابن زياد رسيد كه آب را به روى حسين و ياران وى ببند تا قطره اى از آن را ننوشند، و عمر بى درنگ عمرو بن حجاج را به فرماندهى چهار هزار سوار فرستاد كه ميان اباعبدالله و آب فرات حايل شدند و راه آب را بر امام و اصحابش بستند و اين پيش آمد و سه روز پيش از شهادت امام روى داد.

امام عليه السلام از ابن سعد خواست كه با وى ملاقات كند و شبانه در ميان دو سپاه ملاقات كردند و مدتى با هم سخن گفتند. چون عمر بن سعد به اردوگاه خود بازگشت و نامه به ابن زياد نوشت كه خدا آتش جنگ را خاموش كرد و با هم توافق كرديم و امر امت به خير و صلاح برگزار شد، اكنون حسين بن على آماده است كه به حجاز برود و به يكى از مرزهاى اسلامى روانه شود و آنگاه جمله اى را به عنوان دروغ مصلحت آميز براى رام كردن ابن زياد نوشت. با رسيدن اين نامه ابن زياد نرم شد و تحت تاثير پيشنهادهاى ابن سعد قرار گرفت. اما شمر بن ذى الجوشن (لعنت الله عليه) كه حاضر بود گفت: اشتباه مى كنى، اين فرصت را غنيمت شمار و دست از حسين بن على كه اكنون بر وى دست يافته اى بر مدار كه ديگر چنين فرصتى به دست نخواهى آورد. ابن زياد گفت: راست مى گويى، پس خودت رهسپار كربلا باش و اين نامه را به ابن سعد برسان كه حسين و يارانش بدون شرط و تسليم شوند. آنگاه ايشان را به كوفه فرستاده و گرنه با ايشان بجنگد و اگر هم ابن سعد زير بار نرفت و حاضر نشد با حسين بن على بجنگد، تو خود فرمانده سپاه باش و گردن او را بزن و سرش را براى من بفرست.
آنگاه به ابن سعد نوشت: من تو را نفرستادم كه با حسين بن على مدارا كنى و نزد من از وى شفاعت كنى، و راه سلامت و زندگى او را هموار سازى. اكنون ببين اگر خود و يارانش تسليم شدند آنها را نزد من بفرست، و اگر امتناع كردند بر آنها حمله كن تا آنان را بكشى و بدن ها را مثله كنى، اما عهد كرده ام كه او را بكشم و لگد كوب اسب ها كنم. اكنون اگر به آنچه دستور دادم عمل كردي، تو را پاداش مى دهم و اگر به اين كارها تن ندادى از كار ما و سپاه ما بركنار باش و لشكريان را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه به ما وى دستور داده ايم.

                اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد (ص) و آل محمد.

                   تاسوعاي حسيني

 «تا به بشريت و به تاريخ بفهماند كه در حاكميت جور، حج مفهومي ندارد. تا شعار عدالت اجتماعي و قيام مردم به قسط به اجرا در نيايد، تا استعدادهاي خدايي انسان مجالي براي شكوفايي پيدا نكنند»، اسلام كه خود براي نجات انسان از اسارت و بردگي است وسيله اي مي شود براي توجيه استبداد و استثمار و مي بينيم كه در عاشوراي سال ۶۱ هجري جبهه باطل نه به نام دفاع از ارزش هاي بي ارزش خويش كه به نام دفاع از اسلام، با همه نيرو و توان خود در مقابل حسين(ع) صف آرايي كرد. و يك بار ديگر سايه هاي شوم ابليس، زر و زور و تزوير آشكارا با هم، هم پيمان شدند و فرزند پاك محمد(ص) ،علي(ع) و فاطمه(ع) را به عنوان كسي كه از دين خارج شده است محكوم و قتل او را توجيه شرعي مي كنند. حسين(ع) در صحراي نينوا مردانه مي ايستد و با خون خويش نهال آزادي و رهايي انسان و اسلام را آبياري مي كند و سپاه كفر به شكرانه اين پيروزي جشن مي گيرد، خيمه هاي حسين(ع) را به آتش مي كشد و زنان و فرزندانش را به اسارت مي برد.

براي بزرگداشت آن حماسه، مسلمانان و آزادگان در سالگرد حماسه سازان عاشورا به سوگ مي نشينند.

روز تاسوعا

روز نهم ماه محرم كه معروف به تاسوعا است، آخرين روزى بود كه امام حسين عليه السلام و يارانش شبانگاه آن را درك كرده بودند و اين روز به شب عاشورا پيوند خورد. بدين جهت در نزد مسلمانان و محبان اهل بيت عليهم السلام از اهميت بالايى برخوردار است . مسلمانان تاريخ ساز ايران اسلامى همچون بسياری از مسلمانان سراسر گيتی، اين روز را منتسب به غيرت ا... و ساقی دشت کربلا، حضرت ابوالفضل العباس (ع) ميدانند،  بسان روز عاشورا گرامى داشته و به سوگوارى مى پردازند.

تاسوعا بزرگداشت شهادت اسوه ايثار و ادب و دلاوري و وفا و حقگزاري عباس بن علي(ع) است و با گذشت بيش از هزار و سيصد سال ، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاي اوست و نام او با وفا و ادب و مردانگي همراه است.

آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردي و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل ‏بيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

خود از آب ننوشيد و فرات را تشنه لبهاي خويش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، ديگر هرگز به دامن وفاي عباس نرسيد. اين ايثار را كجا مي‏توان يافت و اين همه فداكاري مگر در واژه ميگنجد و با كلام قابل بيان است؟

دستان ابواالفضل(ع) قلم شد و اين دستها براي آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بي بديل فتوّت و مردانگي در تاريخ شد. و چه به حق او را غيرت ا... العظميم ناميده اند.

 
در اين روز مهم ، چند رويداد سرنوشت ساز در سرزمين كربلا واقع گرديد كه به آن ها اشاره مى كنيم:
1-  ورود شمر به كربلا

شمر بن ذى الجوشن كه در دشمنى به اهل بيت عليهم السلام پيش قدم تر از ديگران بود و با حرارت ويژه اى در واقعه كربلا حضور بهم رسانيد، نامه شديد اللحن عبيدالله را در روز نهم ماه محرم به دست عمر بن سعد رسانيد و او را از منظور عبيدالله باخبر گردانيد.

پسر سعد كه نسبت به صلح با امام حسين عليه السلام خوشبين بود و در اين راه تلاش زيادى به عمل آورده بود، يك باره در برابر نامه عبيدالله قرار گرفت و راه گريزى براى خود نيافت. او على رغم ميلش يا با امام حسين عليه السلام مى بايست نبرد مى كرد و يا فرماندهى را از دست مى داد و براى هميشه از دست يابى به حكومت رى محروم مى شد.

پذيرفتن هر يك از اين دو راه براى او دشوار بود، ولى حب رياست و هواى نفس ، چنان بر وى غلبه يافته بود كه بدون در نظر گرفتن قيامت و موقعيت دينى و اجتماعى امام حسين عليه السلام و قرابت وى با پيامبر صلى الله عليه و آله ، راه نخست را انتخاب كرد و با اين نيت كه مى توان امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانيد ولى پس از آن ، توبه كرد و در پيش ‍ گاه جدش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله درخواست بخشش نمود؛ ولى اگر حكومت رى را از دست بدهد، هرگز به آن نخواهد رسيد، تصميم گرفت كه فرمان عبيدالله را اجرا كند و با امام حسين عليه السلام به نبرد بپردازد. به همين جهت سپاهيانش را آرايش داد و آنان را آماده حمله نمود.

 

2 – امان نامه براى ابوالفضل العباس عليه السلام

شمر، كه فرمانده پيادگان قشون عمر بن سعد و از عناصر كليدى و پليد واقعه كربلا بود، در عصر روز تاسوعا، امان نامه اى از عمر بن سعد براى چهار فرزند رشيد و دلاور ام البنين عليهاالسلام يعنى عباس ، عبدالله ، جعفر و عثمان از برادران پدرى امام حسين عليه السلام آورد تا آنان را از سپاه خداجوى و حقيقت طلب امام حسين عليه السلام جدا سازد.

ام البنين ، همسر حضرت على عليه السلام داراى چهار فرزند دلاور و فداكار بود كه همگى در ركاب برادر و امامشان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام در كربلا حاضر بودند.
حضرت عباس عليه السلام كه بزرگترين آنان است ، از شهرت به سزايى برخوردار بود. وى به خاطر جمال زيبا، قامت موزون ، دلاورى ، غيرت و شجاعت بى مانندش ، به (( قمر بنى هاشم )) معروف شده بود.

ام البنين از قبيله بنى كلاب بود كه شمر بن ذى الجوشن نيز به همين تبار انتساب پيدا مى كرد. بدين جهت در عصر تاسوعا به نزديكى خيمه گاه امام حسين عليه السلام آمد و با صداى بلند فرياد زد: خواهرزادگانم كجايند؟

امام حسين عليه السلام كه منظور شمر را دانسته بود، به برادران خود فرمود: پاسخ شمر را بدهيد. اگر چه او فاسق است و ليكن با شما قرابت و خويشى دارد.

حضرت عباس عليه السلام به همراه سه برادر خود، در نزد شمر حاضر شدند و از او پرسيدند: حاجت تو چيست؟ شمر گفت : شما خواهرزادگان منيد. بدانيد تا ساعتى ديگر شعله هاى جنگ برافروخته مى گردد و از ياران حسين بن على عليه السلام زنده نمى ماند. من براى شما امان نامه اى از عمر بن سعد آوردم. شما از اين ساعت در امان هستيد، مشروط بر اين كه دست از يارى برادرتان حسين عليه السلام برداريد و سپاهيانش را ترك كنيد.

حضرت عباس عليه السلام كه كانون وفادارى و معدن غيرت بود، بر او بانگ زد: بريده باد دست هاى تو و لعنت خدا بر تو و امان نامه ات . اى دشمن خدا، ما را دستور مى دهى كه از ياران برادر و مولايمان حسين عليه السلام دست برداريم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ناپاك آنان درآوريم . آيا ما را امان مى دهى ولى براى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله امانى نيست؟

شمر از پاسخ دندان شكن فرزندان ام البنين ، خشمناك شد و به خيمه گاه خويش برگشت . هم چنين روايت شده است : در ميان سپاه عمر بن سعد، فردى بود به نام ((عبدالله بن ابى محل بن حزام )) كه برادرزاده ام البنين عليهاالسلام بود. وى هنگامى كه با خبر شد عمه زادگانش (عباس ، عبدالله ، جعفر، عثمان ) در ميان سپاهيان امام حسين عليه السلام حضور دارند، امان نامه اى از عمر بن سعد براى آنان گرفت و به واسطه غلامش ((كزمان )) براى آنان ارسال كرد. او ، فرزندان ام البنين عليهاالسلام را صدا زد و آنان را امان نامه پسر دايى شان باخبر گردانيد. حضرت عباس عليه السلام و برادرانشان به وى گفتند: به پسر دايى ما سلام برسان و بگو كه ما نيازى به امان نامه شما نيست . امان خدا، بهتر است از امان شما.


3
-  فرمان حمله عمومى

عمر بن سعد، پس از دريافت نامه عبيدالله بن زياد، احساس كرد، اگر در مبارزه با امام حسين عليه السلام تعلل بورزد، موقعيت خويش را از دست خواهد داد و شمر به جاى او به فرماندهى سپاه خواهد رسيد. بدين جهت در عصر تاسوعا بدون هيچ گونه اخطار قبلى و با دست پاچگى تمام فرمان حمله عمومى به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام را صادر كرد.

وى با گفتن (( يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشرى )) تلاش نمود تا كردار خويش را بايسته جلوه دهد و روحيات متزلزل سپاهيان خويش را تقويت كند، تا مبادا در نبرد با فرزند زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دچار سردرگمى و سستى و پراكندگى گردند. سپاه كفر پيشه عمر بن سعد، يك پارچه به حركت درآمده و به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام هجوم آوردند.

امام حسين عليه السلام در اين هنگام خيل عظيم سپاهيان دشمن را در روبروى خيمه هاى خود مشاهده نمود.

آن حضرت ، بلادرنگ برادرش عباس ين على عليه السلام را طلبيد و وى را به همراه بيست تن از ياران فداكارش چون زهير بن قين و حبيب بن مظاهر به سوى سپاه دشمن فرستاد، تا عمر بن سعد را ملاقات كرده و علت آتش افروزى هاى بى حاصل آنان را جويا گردند. حضرت عباس عليه السلام به همراه ياران امام حسين عليه السلام به سپاهيان دشمن نزديك شد و از سركردگان آنان پرسيد:

منظور شما از اين حركت بى جا و غوغاها چيست؟ آنان پاسخ دادند: از امير عبيدالله بن زياد فرمان آمده است كه بايد بر شما عرضه كنيم و آن اين است كه يا در طاعت او درآييد و با وى بيعت كنيد و يا آماده نبرد سرنوشت ساز باشيد!

حضرت عباس عليه السلام فرمود: پس قدرى تامل كنيد تا من اين گزارش را به سرورم حسين عليه السلام برسانم .

حضرت عباس عليه السلام ، پيام دشمن را به امام عليه السلام رسانيد. امام حسين عليه السلام به وى فرمود: به سوى ايشان برو و از آنان مهلت بخواه كه امشب را صبر كنند و كار نبرد را به فردا واگذار كنند. چون دوست دارم در شب آخر عمرم مقدارى بيشتر به نماز و عبادت بپردازم و خدا مى داند كه من به راز و نياز با وى و نيايش در درگاهش چه قدر علاقمندم .

حضرت عباس عليه السلام مجددا پيام امام حسين عليه السلام را به دشمن رسانيد. عمر بن سعد كه مظنون به مسامحه كارى شده بود و شمر را رقيب خود مى ديد، از درخواست امام حسين عليه السلام سرباز زد و گفت: براى حسين ، ديگر مهلتى نيست !

ليكن برخى از فرماندهان سپاه ، از جمله قيس بن اشعث و عمر بن حجاج بر او اعتراض كرده و گفتند: اگر سپاهيان كفر و شرك از ما مهلت مى خواستند، ما دريغ نمى كرديم ولى مهلت دادن به فرزند زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دريغ مى ورزيم؟ لازم است او را مهلت دهيد. عمر بن سعد، ناگزير درخواست امام حسين عليه السلام را پذيرفت و پيام داد كه يك شب را به شما مهلت دادم ولى بامدادان فردا اگر بر فرمان امير، سر طاعت فرود نياوريد، فيصله كار را به شمشير مى سپاريم . در اين هنگام ، آرامش نسبى حاكم گرديد و هر دو سپاه به خيمه گاه خويش برگشته و منتظر فرا رسيدن روز بعد شدند.

 

 

             عاشوراي حسيني

 

روزها رازهايي در سينه دارند كه تقديم روشن بينان مي شود. آنهايي كه چشم هاي خود را به روشنايي مي بندند توانايي نگريستن به خورشيد بر آمده روز را ندارند. رازدانان روزها  از حادثه ها عبرت مي آموزند و بر واقعه ها با ديده تعبير مي نگرند، آيات نيك را شاكرند و بر نشانه هاي هيبت و عسرت صابر. زيرا شكر به فراخي و صبر به تنگي نشان خردمندي است. عاشورا، دهم ماه محرم، روز پيروزي خون بر شمشير است. غلبه فرياد مظلوم بر عربده كشي ظالم تا بن دندان مسلح پيروزي و نصرتي كه هلهله كنان كوفي و شامي آن را با چشمان بسته به آفتاب خود نديدند و از بالاي نيزه بردن آفتاب شادمان و خرسند شدند، در حالي كه نمي دانستند با خود رايت پيروزي حسين شهيد (ع) را به دوش مي كشند و با هلهله خويش كوس رسوايي خود را بر كوي و برزن مي زنند. امروز، تاريخ پيروزي حسين بن علي (ع) را به گواهي نشسته است، پيروزيي كه از بستر جهاد و متن خون شكوفا شد و آرمانهاي والاي او را با جريان تاريخ نسل به نسل بشري واگويه كرد.
حماسه‌ي عاشورا سرفصل عشق و شور و عرفان بزرگ مردان الهي و نشان آفرينش عزت و اقتدار و آرمان گرايي بزرگ زناني است كه حيات اسلام ناب محمدي (ص) و آزادگي و آزادي را امداد جاودانه پايمردي و استقامت خود ساخته اند، نهضت حسيني و انقلاب فياض و جوشان عاشورا يك بعثت بدون وحي و شكفتن گلبانگ توحيد در چكاچك شمشير بر بلنداي سر نيزه هاست، ‌كربلا عرصه انفجار نور و ظهور حماسه از يك سو و تبلور قساوت و حد اعلاي فاجعه از طرف ديگر است و
نينوا
سرزميني بي مانند براي نمايش تمامي عشق بر پرده هستي است،‌ واضح است كه دايره آفرينش را بي كربلا وجودي نيست منظومه معارف عارفان و سير سالكان الي الله و جهاد مجاهدين في الله و مجاهده عالمان في سبيل الله را بي حسين (ع) و زينب در باغ خاطر نمي توان گذراند. به راستي اگر معمار ازل در خزانه خارج از وصف آفرينش، گوهري چون حسين (ع) و مرواريدي چون زينب (س) نداشت، كار كدامين نبي به كمال مي رسيد و راه كدامين رسول به نهايت پيوند مي خورد؟ حسين و عاشورا و زينب ناموس دهر و باعث بقاي هستي و تداوم راه پاكان و صالحان براي هميشه تاريخ بشر هستند، از پيامبران اولوالعزم تا مردمان عادي همه در جستجو و رهپوي مردان و زنان روزگار و سرزميني هستند كه پرچم هدايتشان در دستهاي استوار زينب (س) و نهال آرزويشان در چشمه سار هميشه جوشان حسين (ع) استقرار يافته و نور خود را در چهره‌ي گلگون عاشورا به نظاره مي نشينند.

  

حركت كاروان اسيران كربلا به سمت كوفه در روز يازدهم محرم سال 61 هجري و ورود آن بزرگواران به كوفه در تاريخ 12 محرم سال 61 قمري

حادثه خونين كربلا، عصر روز عاشورا با شهادت امام حسين(ع) و اصحابش پايان پذيرفت و بخش دوم نهضت حسينى به رهبرى امام على ‏بن ‏الحسين(ع) و عمه بزرگوارشان، حضرت زينب كبري (س) آغاز شد.

 مورخان اسلامى نوشته‏ اند كه اسيران آل محمد(ص) را روز دوازدهم محرم وارد كوفه كردند. كوفه براى خاندان وحى شهرى آشنا بود، برخى از بانوان كاروان اسيران همچون زينب(س) روزگارى نه چندان دور، خود بانوى گرانقدر اين شهر بود. اين شهر مدتى مركز حكومت امام على(ع) بود و مردم اين شهر خاندان على(ع) را از ياد نبرده بودند. على ‏بن ‏الحسين ، زينب (س) دخت گرامي علي (ع) و ديگر اهل بيت پيامبر اكرم (ص) را.

اهـل بـيـت رسـول خـدا(ص ) را هـمـانـنـد اسـيـران وارد كوفه كردند امام سجاد(ص ) از شدت بيمارى رنجور شده بود، ولى با اين حال او را در غل و زنجير كرده بودند.
مـردم كـوفـه با ديدن كاروان اسيران شيون و زارى سر دادند. زينب كبرى (س) دختر اميرالمؤمنين به مـردم اشـاره كـرد كـه خاموش باشيد! يكباره نفس ها بند آمد و زنگها از صدا افتاد و زينب (س) زبان به سخن گشود:
سپاس خدا را و درود بر محمد و خاندان پاكش باد. اى اهـل كـوفـه! اى مـردم مكار حيله باز! آيا گريه مى كنيد؟
اشكتان خشك مباد، ناله هايتان آرام نـگـيرد. شما در مثل مانند زنى هستيد كه رشته خود را محكم تافته، سپس تارتار از هم مى گسلد. سـوگـندهايتان رادست آويز فساد كرده ايد، آيا جز لاف و تكبر و فساد و چاپلوسى كنيزان و سخن چينى دشمنانه چيزى ديگرى در شما هست؟
شما به سبزه خاكروبه و نقره بر قبر اندوده مى مانيد، براى خود توشه اى پيش فرستاديد كه خشم خدا را برانگيخت و در عذاب، جاودانه شديد. آيا گريه و زارى مى كنيد؟
آرى! بـه خدا شايسته گريه ايد، بسيار بگرييد و كم بخنديد كه نصيبتان ننگ و عار شد، ننگى كه تا ابـد پـاك نشود چگونه مى توانيد اين ننگ را از دامن خود بشوييد كه فرزند خاتم انبيا، سيد جوانان بـهـشتى را كشته ايد، آنكه در سرگردانى ها مرجع و در سختى ها پناه شما بود، آنكه دليل روشن و زبـان گـويـاى شـمـا بـود چه بار گناهى را بر دوش گرفتيد، دور باشيد از رحمت خدا و نابودى نـصـيـبـتـان بـاد، سـعـيتان به نوميدى انجاميد، دست ها بريده شد، سوداى پر زيانى كرديد، خشم پروردگار را براى خود خريديد و خوارى ذلت بر شما حتمى شد.
واى بـر شـمـا! مـى دانـيـد چـه جگرى از رسول خدا شكافتيد و چه پرده نشينى را از پرده بيرون كشيديد و چه خونى ريختيد و چه حرمتى را شكستيد، كار بسيار زشتى مرتكب شديد، چيزى نمانده كـه آسـمـان و زمين شكاف بردارد و كوهها ويران شوند. آنچه كرديد بزرگ، دشوار، بد، كژ، زشت و شوم است و چنان بزرگ كه زمين و آسمانها را پر كرده، آيا شگفت داريد اگر از آسمان خون ببارد و همانا عذاب آخرت خواركننده تر است و شما را در آن روز ياورى نيست.
مـهـلـت شـمـا را مـغـرور نـسازد كه خداى تعالى از شتابكارى به دور است و هميشه براى انتقام فرصت دارد و در كمين گاه است.

حال وظيفه امام سجاد(ع) بود كه آرمان كربلائيان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سياست جهالت پرورى امويان را به اسلام راستين، اسلام محمد و على(ع) و اسلام قرآن رهنمون گردد. مسؤوليت سترگ پيام ‏رسانى عاشورائيان بر شانه ‏هاى امام ساجدان و عارفان سنگينى مى ‏كرد. او مى ‏بايست در عصر نوميدى از پيروزى حركت مسلحانه به روش ديگر به بيان مسأله رهبرى و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانه‏ هاى امام عدل و نشانه‏ هاى رهبران فاسد و ستم پيشه بپردازد. و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظايف شان در برابر رهبر عادل و همت براى اصلاح جامعه بيدار سازد. تفكر اصيل اسلامى را براى جامعه تبيين نمايد تا اميد به ايجاد حكومت اسلامى توسط خاندان وحى را در دل همگان احيا سازد. از سوى ديگر او خود شاهد واقعه كربلا بود و همت گمارد؛ تا ياد و خاطره حماسه‏سازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامى بارور سازد. دشمن نيز همچون تمامى عصرها اين نكته را دريافته بود كه مركز اصلى انقلاب‏ها و مبارزات عدالت‏خواهانه مردم، ولايت و امامت است. هدف قطعنامه عبيداللَّه ‏بن ‏زياد كه نوشته بود: «مردى از خاندان حسين(ع) را زنده مگذاريد». حتى نوشته ‏اند عبيدالله براى دستگيرى و تحويل امام زين‏ العابدين و تحويل او به مأموران پسر زياد، جايزه قرار داد.

على‏ بن‏ الحسين(ع) در سرزنش مردم شهر كوفه چنين فرمود:

مردم، آنكه مرا مى‏ شناسد، مى ‏شناسد. آنكه مرا نمى ‏شناسد خود را به او مى ‏شناسانم. من على، فرزند حسين، فرزند على‏ بن ‏ابيطالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فرات سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرى به كاربرده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است.

مردم آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت‏كارانيد و چه بدانديشه و كرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را كشتيد! و حرمت مرا در هم شكستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويى به او خواهيد نگريست؟

سخنان امام سجاد(ع) تحولى شگفت در كوفيان ايجاد كرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يكديگر را سرزنش كردند. سپس على ‏بن‏ الحسين(ع) بر اين نكته تأكيد كرد كه سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. مردم كوفه كه مجذوب سخنان حماسى و مخلصانه سيد ساجدان قرار گرفته بودند، فرياد برآوردند كه ما فرمانبردار توايم و از تو نمى ‏بريم و با هر كس كه گويى پيكار مى ‏كنيم و با آنكه خواهى در آشتى به سر مى ‏بريم! يزيد را مى ‏گيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) از موضع سست كوفيان آشنا بود فرمود:

هيهات! اى فريبكاران دغل باز، اى اسيران شهوت و آز. مى ‏خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه به خدا. هنوز زخمى كه زده‏ ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين‏ ناپذير است. از شما مى‏ خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.

اولين رويارويى و برخورد زين ‏العابدين(ع) با حاكمان اموى پس از واقعه كربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زياد حاكم خيره سر كوفه بود. وقتى اسيران آل محمد(ص) را وارد كاخ ابن ‏زياد نمودند، عبيدالله بن ‏زياد از نام او پرسيد. فرمود من على فرزند حسينم. ابن ‏زياد گفت: مگر خداوند على ‏بن‏ الحسين را نكشت؟ امام على(ع) فرمود: برادرى داشتم كه مردم او را كشتند. پس زياد گفت: خداوند او كشت، امام(ع) فرمود: «اللَّه يتوفى الانفس حين موتها». استدلال امام(ع) اشاره به اين بوده كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد.

ابن ‏زياد كه مست غرور و كينه بود از اين حركت استدلالى سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بكشند. اين منطق آنان بود كه هر كس در مقابل آنان با شجاعت به افكار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گويد و نقد كند، تهديد به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مى ‏بايست دريابد كه على ‏بن ‏الحسين(ع) چونان بزدلان كوفى نبود كه با يك خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:

«أبالقتل تُهِدّدنى؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و كرامتنا الشَّهادة»؛

آيا من را از مرگ مى ‏ترسانى؟ مگر نمى ‏دانى شهادت ميراث كرامت و افتخار ماست.

آنگاه ابن زياد رو به حضرت زينب (س) كرده و گفت: سپاس خدا را كه رسوايتان كرد، شما را كشت و ادعايتان را تكذيب كرد.
زيـنـب (س) فـرمـود: سـپاس خدا را كه ما را به وسيله پيامبرش محمد(ص) گرامى داشت و از پليدى پاك كرد، تنها فاسق است كه رسوا مى شود و فاجر است كه تكذيب مى شود.
گفت: چگونه ديدى كارى را كه خدا با برادر و خاندانت كرد؟
حضرت فـرمـود: من جز زيبايى نديدم، آنها كسانى بودند كه خدا شهادت را برايشان مقدر كرده بود و آنها هم به قتلگاه خويش آمدند، به زودى خدا ترا با آنها در يك جا جمع خواهد كرد و به محاكمه خواهد كشيد، ببين آنگاه پيروزى از آن كيست، مادرت به عزايت بنشيند پسر مرجانه!
ابن زياد از خشم شعله ور شد، چنانكه گويى قصد جانش را دارد. عمرو بن حريث گفت: اى امير! اين زن است به خاطر گفته هايش نبايد مؤاخذه شود.
ابن زياد گفت: با كشتن حسين و عاصيان متمرد خاندانت، خدا قلبم را شفا داد.
زيـنـب دلـش شـكـسـت و گـريـسـت فرمود: به جان خودم، بزرگم را كشتى، خاندانم را اسير كردى، شاخه هايم را شكستى و ريشه ام را بريدى، آرى اگر شفاى تو در اين است شفا گرفته اى.

نكته مهمى كه در اين گفتگوها به چشم مى ‏خورد، اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادت‏ طلبى اين دو بزرگوار است و ديگر آگاهى كامل امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) به نوع پشتوانه فكرى حكومت امويان در جوامع بشرى. حكومت‏ها هر اندازه كه توانمند و مقتدر باشند، بى‏ شك نيازمند پشتوانه فلسفى و عقيدتى ‏اند تا تكيه گاه نظام سياسى و اقتصادى آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعه ‏ها مختلف است. بنى ‏اميه نيز براى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان شگردهاى زيادى داشتند كه يكى از راهكارهاى اساسى آنان جبرگرايى بود. در برابر هر كارى تلقين مى‏ نمودند كه اين كار خدا بود كه اينگونه شد و اگر مصلحت خدايى ايجاب نمى ‏كرد اين گونه نمى ‏شد. و اين خود يكى از حربه‏ هاى سياسى آنان براى ظلم و جنايت بود.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) بهمراه عمه بزرگوار خود به عنوان پيام رسانان كربلاي حسيني و با وقوف و آگاهى كامل به اين نيرنگ سياسى امويان، هم در كاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فكرى امويان پرداختند و آن را نشانه رفتند و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار دادند.

اسـيـران را بـراى مـدتى كه در تاريخ ضبط نشده در كوفه نگه داشتند در اين مدت به دستور ابن زياد سرهاى شريف شهدا را گاهى بر درگاه كاخ نصب مى كردند و بر روى نى در كوچه هاى كوفه و قبايل اطراف مى چرخاندند.

سپس ابن زياد ملعون درباره اسيران و سرهاى شهدا از يزيد كسب تكليف كرده بود و يزيد به او دستور داده بود اهل بيت رسول خدا (ص) را به شام بفرستد.

 

                          محرم سال 61 قمري، حركت كاروان اسيران كربلا بطرف شام
                                     و ورود آن بزرگواران به شام در 29 محرم

 

ورود اسيران به شام

اهل بيت امام حسين (ع) در حالى به شام منتقل شدند كه بر فراز شتران در غل و زنجير كشيده شده و آفتاب داغ سيماى آنان را دچار سوختگى ساخته بود، دست‏ها بر گردن‏ها بسته و در بازارها گردانيده مى ‏شدند.

يزيد در انتظار رسيدن اسيران بود. نماينده جنايتكارش «عبيدالله بن زياد» برنامه اش را خوب انجام داده بود. يزيد دستور داد تا شهر شام را آذين بندى كنند و خاندان حسين بن على عليه السلام را در كوچه و بازار بگردانند.

كاروان اسيران را سه روز در پشت «دروازه ساعات» نگهداشتند تا كار جشن كامل شود. آن دروازه، يكى از دروازه هاى شرقى شام بود كه راه «حلب» و «كوفه» به آن ختم مى شد. شهر را با زيورها، ديبا و زر و سيم و انواع جواهر آراستند. سپس مردان، زنان، كودكان، بزرگسالان، وزيران، اميران، يهود، مَجوس، نصارا و همه اقوام، با طبل، دف، شيپور، سرنا و ديگر ابزار لهو و لعب براى شادى و تفريح بيرون آمدند. چشمها را سُرمه كشيده، دستها را حَنا بسته و بهترين لباس ها را پوشيده و خود را آراسته بودند.

در چنين وضعى سر مطهّر امام حسين (عليه السلام) را ـ كه بالاى نيزه بود ـ وارد شهر كردند و به دنبال آن، اسيران اهل بيت را به شهر آوردند. مردم به شادمانى و پايكوبى و طبل زنى مشغول بودند. اين برنامه، حاصل تلاشهاى معاويه بود. او بيش از سى سال در شام حكومت كرد.

مردم شام، با تلاشهاى معاويه با حضرت على عليه السلام و خاندانش دشمنى مى ورزيدند و رفتار مردم شام با اسيران كربلا نشان دهنده آن بود. سالها بود كه در قنوت نمازشان بر حضرت على عليه السلام لعنت مى فرستادند! علاوه بر اينها، يزيد، براى موجّه جلوه دادنِ كار خود، امام حسين عليه السلام را «شورشى» معرفى كرد و خود را سركوب كننده شورش ضدّ حكومت اسلامى مى دانست.

اسيران را از قسمتهاى مختلف شهر عبور دادند، از جمله «بازار شام». جمعيت زيادى از مردم براى ديدن اسيران خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم در دو طرف بازار صف كشيده بودند. در انتهاى بازار «مسجد اُمَوى» قرار داشت و اسيران را از همين مسير وارد مسجد كردند. فشار جمعيت حركت را كُند كرده بود. خونبارترين برگهاى تاريخ در حال نوشتن بود. سخنان امام حسين عليه السلام و خاندانش در قيام تاريخى كربلا، همه بيانگر اين بود كه قيام، براى دين و مبارزه با ستم و كفر است. اهل بيت عليهم السلام همواره خود را خاندان و وارثان پيامبر معرفى مى كردند و بر اين مهمّ تأكيد داشتند، تا پرده هاى غفلت و خاموشى را كنار بزنند.

 

قصر يزيد، در انتظار اسيران

قصر يزيد ـ كه آن را «دار الخلافه» مى ناميدند، نزديك مسجد جامع اُمَوى بود. يزيد براى اينكه پيروزيش را به رُخ مردم بكشد، اجازه داد تا همه وارد دارالخلافه شوند. و از اين رو قصر پر از جمعيت شد.

 

امام سجاد (ع) در مجلس يزيد

يـزيـد مـجـلـسـى ترتيب داده و اشراف شام را دعوت كرده بود، سپس دستور داد اُسراى اهل بيت را ـ كه با طناب و زنجير آنان را به هم بسته بودند ـ با وضعى توهين آميز وارد مجلس جشن يزيد كردند. حضار به آنها مى نگريستند امام سجاد (ع) روبروى يزيد قرار گرفت و چند شعر خواند كه بيزارى و نفرت او را از يزيد نشان مى دهد:
"انتظار نداشته باشيد كه شما به ما اهانت كنيد و ما احترامتان كنيم، يا شما دائماً ما را آزار دهيد و مـا دسـت از آزار شـمـا برداريم. خدا مى داند كه ما شما را دوست نداريم پس شما را از اين كه ما را دوست نداريد، سرزنش نمى كنيم."

آنگاه حـضـرت بـه منبر رفت نخست سپاس و ستايش خداى به جا آورد، آنگاه خطبه اى خواند كه قلبها را لرزاند و چشمها را گرياند. بخشى از بيانات آن حضرت اين است:

اى مـردم بـه مـا شـش چيز داده شده و با هفت چيز ديگر بر ساير مردم برترى يافته ايم: به ما علم و بـردبـارى و سـخـاوت و فـصـاحـت و شـجـاعت و محبت در قلوب مؤمنين را داده اند و سر آمد دگرانيم، زيرا محمد پيامبر (ص) برگزيده از ماست، صديق اين امت، على (ع) از ماست، جعفر طيار از ماست، حمزه شير خدا و رسول از ماست، فاطمه بتول، بانوى زنان عالم از ماست و دو سبط اين امت آقاى جوانان بهشتى از ما هستند. هركسى مرا مى شناسد، مى شناسد و هر كسى نمى شناسد حـسـب و نـسـبم را برايش مى گويم: من فرزند مكه و منايم، من فرزند زمزم و صفايم، من فرزند كـسـى هستم كه زكات را با رداى خويش حمل مى كرد، من پسر بهترين كسى هستم كه در جهان لباس پوشيد، من پسر بهترين كسى هستم كه با كفش يا پاى برهنه راه رفت، من پسر بهترين كسى هـسـتـم كـه طـواف كرد و سعى به جا آورد، من پسر بهترين كسى هستم كه حج گزارد و لبيك گفت، من پسر كسى هستم كه با براق به هوا برده شد، من پسر كسى هستم كه از مسجد الحرام به مـسـجـد اقـصـى بـرده شـد ـ مـنزه باد آن كه او را برد ـ، من پسر كسى هستم كه جبرئيل او را تا سـدرة الـمـنتهى برد، من پسر كسى هستم كه نزديك و نزديك تر شد تا به اندازه دو كمان يا كمتر فـاصـلـه داشت، من پسر كسى هستم كه امام جماعت فرشتگان آسمان شد، من پسر كسى هستم كـه خـداى بـزرگ بـه او وحى فرستاد، من پسر محمد مصطفايم، من پسر على مرتضايم، من پسر كـسـى هـستم كه در راه احياى لا اله الا اللّه مبارزه كرد، من پسر كسى هستم كه در ركاب رسول خدا با دو شمشير جنگيد، با دو نيزه نبرد كرد، دو بار هجرت كرد، دو بار بيعت كرد، به دو قبله نماز آورد، در بـدر و حـنـين جنگيد و يك لحظه كفر نورزيد، من پسر بهترين مؤمنين و وارث پيامبران كـوبـنده كافران، سيد و سالار مسلمانان و مجاهدين، زنيت عابدين، تاج سر گريه گنندگان (از خوف خدا) صبورترين مردم، برترين پيشوا از آل ياسين و از خاندان رسول پروردگار عالميانم.
يـزيـد ملعون گـفت: اى على! پدرت با من قطع رحم كرد، حق مرا نديده گرفت و بر سر منصبم با من جنگيد، خدا هم با او چنان كرد كه ديدى.
در جواب، حضرت اين آيه را خواند: اما هر مصيبتى كه در زمين يا از ناحيه جانشان به شما برسد، قبل از آن كه به صحنه وجود آيد، در كتابى ثبت شده است. اى پـسر معاويه و هند و صخر! قبل از آن كه تو متولد شوى هميشه نبوت و امارت در دست پدران من بوده است. در جنگ بدر و احد و احزاب پرچم رسول خدا در دست جد من على بن ابيطالب بود، درحـالى كه جد و پدر تو پرچم هاى كفار را به دوش مى كشيدند. واى بر تو اى يزيد! اگر بدانى چه كـرده اى و نـسـبت به پدر و اهل بيت و برادران و عموزادگان من چه گناهى مرتكب شده اى، به كـوهـهـا مى گريزى و سر بر خاكهاى بيابان مى گذارى و به حال خود شيون و زارى مى كنى، اين سـزاوار است كه سر حسين پسر على و فاطمه بر دروازه شهرتان نصب شود، در حالى كه او وديعه رسول خداست؟ اى يزيد منتظر باش كه در روز قيامت قرين ندامت و خوارى شوى.

سر مطهر امام حسين را داخل «طَشت طلا» گذاشتند و نزد يزيد آوردند. يزيد در حالى كه مى خنديد با چوب خَيزَران بر لبهاى امام زد و با غرور و سرمستى خواند: «بنى هاشم با حكومت بازى مى كردند، نه خَبرى (از آسمان و غيب) آمده و نه وحى نازل شده است...».

يزيد آرزو كرد كاش نياكانش ـ كه در جنگ بَدْر كشته شدند ـ زنده بودند و خونخواهى و انتقام او را مى ديدند. اين جملات، نشان دهنده كفر قلبى و كينه يزيد به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود.

 

خطبه زينب كبرى (س) در مجلس يزيد

پس از سخنان كفرآميز يزيد، هـنـگـامـى كـه يـزيـد حـقيقت درون خود را آشكار ساخت و بر همگان معلوم شد كه جنگ بين امام حسين (ع) و يزيد جنگ بين دين و كفر بوده است،  حضرت زينب كبرى زينب عليها السلام به پا خاست و سخنرانى تاريخى اش را با اين آيه شروع كرد، فرمود:

«سرانجامِ بدكاران، آن شد كه آيات الهى را تكذيب و مسخره كردند.» در ادامه سخنرانى اش باز هم از قرآن كمك گرفت: «كافران مپندارند كه اگر به آنان مهلت مى دهيم، برايشان خوب است، بلكه گناهانشان افزوده مى شود و براى آنان عذاب خواركننده اى است».

سـپـاس خـدا را و درود خـدا بـر رسـول او و خاندانش باد. خداى سبحان راست گفت كه فرمود: عـاقـبـت آنـان كه كار زشت كردند، بسيار زشت است كه آيات خدا را تكذيب كردند و به استهزا گرفتند. اى يزيد! گمان مى كنى اكنون كه اطراف زمين و آفاق آسمان را بر ما بسته اى و چنان راه چاره بر ما مسدود نموده اى كه ما را برده وار به هر سو مى كشند، ما نزد خدا بى مقدار شده و تو مـحـتـرم هـستى و اين پيروزى به خاطرارزشى است كه نزد خدا دارى كه تكبر مى ورزى و باد به بـينى انداخته اى، از اينكه روزگار به كام توست و كارهايت مرتب و آراسته و ملك و پادشاهى ما را بى مزاحم در اختيار گرفته اى، شادمان و خوشحالى؟ اندكى آهسته تر! آيا فراموش كرده اى كه خداى تعالى مى فرمايد:
"كـافـران نـپـنـدارنـد مـهلتى كه به ايشان مى دهيم به نفع آنهاست، اين مهلت را فقط براى آن مى دهيم كه گناه بيشتر مرتكب شوند و آنان را عذابى دردناك است." (آل عمران / 178).
 آيا اين عدالت است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده بنشانى و دختران رسول خدا را اسير كرده در حالى كه پرده از ايشان برداشته و چهره هايشان را آشكار كرده به دست دشمنان دهى تا از شهرى به شهرى برند و قومى بيگانه به آنان نگاه كنند و دور و نزديك و شريف و وضيع به آنها چشم دوزند، در حالى كه نه سرپرستى براى آنها مانده نه پشتيبانى. چگونه مى توان از كسى انتظار مراعات داشت كه مادرش جگر پاكان را به دندان كشيد و گوشتش از خـون شـهيدان روييد؟ چگونه در دشمنى ما خانواده كوتاهى كند كسى كه ما را با چشم بغض و كنيه مى نگرد؟
بـا اين همه باز بدون آن كه احساس گناه كنى و بدانى چه كار مى كنى با چوب به لب و دندان ابا عـبـداللّه سـالار جوانان اهل بهشت مى زنى و مى گويى: "فرياد شادى سر دهيد، دست مـريـزاد اى يـزيد!" چرا نمى گويى كه با ريختن خون ذريه محمد (ص) و ستارگان زمين از آل عـبـدالـمـطـلـب، زخم ما را علاج ناپذير كردى و ريشه مان را سوزاندي؟ اكنون نياكان خود را صدا مى زنى و گمان مى كنى كه با آنها سخن گفته اى؟ به زودى نزد آنان مى روى و آرزو مى كنى كه دسـتـت خـشـك شده بود و اين كار را نمى كردى و زبانت لال مى شد و اين سخن را نمى گفتى! خدايا حق ما را بستان و انتقام ما را از اين ستمگران بگير و خشمت را بر كسى كه خون ما را ريخت و حاميان ما را كشت، نازل كن. به خدا سوگند پوست خود راشكافتى و گوشت خود را پاره كردى! تـو بـا ايـن بـار كـه از ريـختن خون ذريه رسول خدا (ص) و شكستن حرمت عترت و پاره تنش به گردن دارى، بر او وارد مى شوى، "و گمان مكن آنانكه در راه خدا كشته مى شوند مرده اند، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى مى خورند." (آل عمران / 169).
هـمـيـن بـرايت بس كه خداوند حاكم است و محمد (ص) خصم تو و آن كسى كه كار را براى تو ساخته و پرداخته كرد و تو را بر گردن مسلمين مسلط نمود، به زودى خواهد فهميد كه پاداش ستمگران بد پاداش نيست و آگاه مى شود كه كدام يك از شما پست تر و لشكر كدام يك ضعيف تر است. اگـر مصائب دنيا باعث شده كه من با تو سخن بگويم باز هم تو را بى ارزش مى دانم و كوبيدنت را لازم و نكوهشت را با ارزش مى شمرم و از جاه و حشمت تو هراسى ندارم، ولى چشم گريان است و دل بريان. اگر امروز ما را به عنوان غنيمت گرفته اى، به زودى در آنجا كه جز عمل خود را نيابى، ما به زيان تو خواهيم بود و خدا به بندگان خود ستم نمى كند.
بـه خـدا شـكـايـت مى كنم و بر او تكيه دارم، پس هر حيله كه دارى به كار گير و هر چه مى توانى تـلاش كن و هر چه مى خواهى كوشش كن! به خدا نمى توانى ما را از خاطره ها محو كنى و وحى ما را بـمـيرانى و به نهايت ما نمى رسى و ننگ اين ستم را نمى توانى از خويش پاك كنى. رأى تو بسيار سـسـت و ايـام دولـت انـدك و آن روز كـه مـنادى فرياد مى زند: "لعنت خدا بر ستمكاران باد"، جمعيت ات به پريشانى مى گرايد.
سـپـاس خـدا را كـه كار پيشينيان ما را با سعادت و مغفرت پايان برد و كار آخرمان را با شهادت و رحمت و از خدا مى خواهم كه ثوابشان را كامل كند و بيفزايد و خودش براى ما خلفى نيكو باشد كه او مهربان و رحيم است و همو براى ما كافى و بهترين وكيل است.

و بدين گونه سخنرانى حضرت زينب عليها السلام بيانگر خروج يزيد از اسلام و بى اعتقادى او به دين و اثبات كفر و انجام كارهاى زشت و ناپسند اوست. در حقيقت، واقعه با عظمت كربلا، كفرِ پنهان بنى اميّه را ظاهر و چهره اصلى آنها را براى مردم روشن كرد. تبليغات بنى اميّه وانمود كرده بود كه بر دشمنان اسلام و بر شورشيان پيروز شده اند و خاندان آنها را به اسارت درآورده اند، اما حضرت زينب عليها السلام و امام زين العابدين عليه السلام با سخنرانى هايشان «جشن» را به «عزا» تبديل كردند و پيروزى را بر كام يزيد تلخ نمودند.

 

خرابه شام

بعد از سخنرانى حضرت زينب عليها السلام در مجلس جشن يزيد، كه وضع را بر ضدّ او تغيير داد، يزيد خاندان امام حسين عليه السلام را در خرابه اى بى سقف جاى داد. اهل بيت، چند روز در آن خرابه بودند و براى امام حسين (ع) و شهداى كربلا عزادارى مى كردند.

در مدتى كه خاندان امام حسين عليه السلام در شام اسير بودند، چند نوبت آنها را به قصر يزيد بردند. يزيد به هيچ وجه حيله اش عملى نشد و هر بار نتيجه معكوس گرفت. او ناچار شد خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به مدينه بفرستد

 

ابـوالفـضـل (ع)، مـشـعـل آزادى و كـرامت را برگرفت، كاروانهاى شهيدان را به عرصه هاى شرف و ميدانهاى عزت، راهبرى كرد و پيروزى را براى ملتهاى مسلمان كه زير چكمه هاى جور و ستم دست و پا مى زدند به ارمغان آورد.

 

   دودمان درخشان

 

تاسوعا بزرگداشت شهادت اسوه ایثار و ادب و دلاوری و وفا و حق گذاری عباس بن علی (ع) است و هنوز تاریخ، روشن از کرامتهای اوست و نام او با وفا و ادب و مردانگی همراه است. آن سردار فداکار با لبی تشنه و جگری سوخته، پا به فرات گذاشت، اما جوانمردی و وفایش نگذاشت که او آب بنوشد و امام و اهل ‏بیت و کودکان (علیهم السلام) تشنه کام باشند. لب تشنه از فرات بیرون آمد تا آب را به کودکان برساند. خود از آب ننوشید و فرات را تشنه لبهای خویش نهاد و برگشت و دست عطش فرات، دیگر هرگز به دامن وفای عباس (ع) نرسید. این ایثار را کجا می‏ توان یافت و آیا این فداکاری را با واژه ها می توان بیان کرد. حضرت عباس (ع) آموزگار بی بدیل فتوت و مردانگی در تاریخ شد.

زمانی که کودکان کاروان امام حسین (ع) در صحرای کربلا ندای العطش العطش در آوردند، حضرت عباس (ع) بی تابانه سوار بر اسب شده، نیزه بر دست گرفت و مشکی برداشت و آهنگ فرات نمود. شاید که آبی بدست آورد. پس چهار هزار تن که موکل بر شریعه فرات بودند دور آن حضرت را احاطه کردند و تیرها به چله کمان نهاده و سوی وی انداختند.

حضرت ابوالفضل العباس (ع) از هر طرف که حمله می کرد لشگر را متفرق می‌ ساخت تا آنکه به روایتی هشتاد تن را بخاک هلاک افکند. پس وارد شریعه شد و خود را به آب فرات رساند. چون از زحمت گیر و دار و شدت عطش جگرش تفته بود خواست آبی به لب تشنه خود رساند. دست فرا برد و کفی از آب برداشت تشنگی سیدالشهدا (ع) و اهل بیت  او را یاد آورد. آب را از کف ریخت. مشک را پر آب کرد و از شریعه بیرون شتافت تا خویش را به لشکرگاه برادر برساند و کودکان را از زحمت تشنگی برهاند، لشکر که چنین دیدند راه او را گرفتند و از هر طرف او را احاطه کردند، و آن حضرت مانند شیر غضبناک بر آن منافقان حمله می‌ کرد و راه می‌ پیمود. ناگاه یکی از سپایان دشمن از پشت نخلی بیرون آمد و تیغی حواله آن حضرت کرد. آن شمشیر بر دست راست حضرت ابوالفضل العباس رسید و از تن جدا شد. حضرت ابوالفضل (ع) مشک را بدوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله کرد. اما پس از نبردی شجاعانه بار دیگر سپاهی دشمن دست چپش را قطع کرد، حضرت عباس (ع) مشک را بر دندان گرفت و تلاش کرد تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند که ناگاه تیری بر مشک آب آمد و آب آن ریخت و تیر دیگری نیز بر سنه اش رسید و از اسب افتاد...

 

تـو ـ اى سـردار آزادگـان و انـقـلابـيـون ـ در آسـمـان شـرافـت ، درخـشـيـدى و سَمبل قهرمانيها و مظهر فداكارى و جانبازى گشتى. حـكـومـت ددمـنـش امـوى را ديـدى كـه جـامـعـه را بـه طـرف تـبـاهـى و ويـرانـى كـامـل سـوق مى دهد، كرامتها را زير پا مى گذارد، آزاديها را سلب مى كند، داراييها را به سـود خـود تـصـرف مـى كند و همگان را به زندگانى تلخى كه در آن حتى سايه عدالت اجتماعى ـ سياسى به چشم نمى خورد، پيش مى برد. پس همراه برادرت؛ پدر آزادگان و سـالار شـهـيـدان (عـليـه السّلام) كه آرمانها و آرزوهاى ملتها را در خود مجسم كرده بود و براى آزادى اراده و بازگرداندن كرامت آنان مى كوشيد، پرچم آزادى را برافراشتى.
بـا بـرادرت، در سـنـگـرى واحـد قـرار گـرفتى و كلمة اللّه را ـ كه كرامت انسان و ايجاد زندگى ايمن و به دور از ظلم و طغيان را در خود دارد ـ به گوش تاريخ رسانديد.
اى ابوالفضل! بخشش و هديه اى از خداوند به امت بودى، براى آنان افقهايى درخشان از آزادگى و كرامت گشودى. به آنان آموختى كه جانبازى بايد خالصانه براى خـدا بـاشـد و هيچ يك از عواطف و آروزهايى كه سر به خاك مى برد، آن را نيالايد. با اين روح اسـلامـى اصـيـل بـود كـه بـه جـانـبـازيـت ـ اى ابوالفضل! ـ در راه حق و پاسدارى از ارزشها و اعتقادات، مُهر دفاع خورد. رمز جاودانگىِ جانبازى تو و شيفته كردن دلهاى مردم در طول تاريخ، همين است.
اى قمر بنى هاشم! پايه هاى بنياد حقيقت را تو در دنياى عرب و اسلام برپاداشتى و با ياريت به برادرت سيدالشهداء ـ كه براى حاكميت عدالت اجتماعى و توزيع خيرات الهى بـر مـحـرومان و ستمديدگان جنگيد ـ براى مسلمانان، مجد و كرامتى والا و استوار، پايدار كردى.
بـا بـرادرت، بار اين رسالت را بر دوش گرفتى و بدين ترتيب با برادرت و ديگر شـهداى با فضيلت از اهل بيت و انصار آنان، طلايه داران مقدس شهيدان راه حق در سراسر زمين بوديد.

ابـوالفـضل العباس (عليه السّلام) به عنوان بزرگترين سردار يگانه اى كه انسانيت در قـهـرمـانـيـهـاى نـادر و ديـگـر صـفـات بـرجـسـتـه اش كـه زبـانـزد مـلل جـهـان اسـت، هـمـانـنـدى براى او نمى شناسد، در عرصه تاريخ اسلامى، ظاهر شد. ابوالفضل در روز عاشورا ايستادگى فوق العاده و اراده استوار و وصف ناپذيرى از خود نشان داد و با قلبى مطمئن و آرام و عزمى نيرومند، لشكرى بود شكست ناپذير. سپاه ((ابن زيـاد)) را هـراسـان كـرد و نه تنها از نظر روحى، بلكه در ميادين رزم نيز آنان را شكست داد.
مـورّخـان دربـاره شـجـاعت آن حضرت در روز عاشورا مى گويند كه: هر گاه به لشكرى حـمـله مـى كـرد، در حالى كه يكديگر را زير پا له مى كردند و دلهايشان پريشان شده و هـراس مـرگ بـر آنـان سـايـه افـكـنـده بـود و از تـرس، راه خـود را گم كرده بودند، از برابرش مى گريختند و كثرت جمعيت به آنان سودى نمى بخشيد.

شـجاعت و ديگر ويژگيهاى ابوالفضل نه تنها موجب سرافرازى و افتخار وى و مسلمانان اسـت، بـلكه هر انسان پايبند انسانيت و ارزشهاى انسانى را به تكريم و بزرگداشت، وادار مى كند.

عـلاوه بـر قـهـرمـانـيـهـاى شـگـفـت آور، حـضـرت، نـمـونـه كـامل صفات و گرايشهاى بزرگ بود، شهامت، نجابت، بلندمنشى، وفادارى، همدردى و هـمـگـامى در ايشان مجسم شده بود. حضرت با برادرش امام حسين (عليه السّلام) در سخت تـريـن روزهـاى رنـج و مـحـنـت، همدرد و همگام بود و رنج او را با خود تقسيم كرد. جان را فداى برادر نمود و با خون خود او را حمايت كرد. به طور قطع، چنين همدلى و همراهى جز از كـسـانـى كـه خـداونـد دلهـايـشـان را بـراى ايمان آزموده و بر هدايتشان افزوده باشد، ساخته نيست.

ابوالفضل العباس (عليه السّلام) در رفتار با برادرش امام حسين (عليه السّلام) حقيقت بـرادرىِ صـادقـانـه اسلامى را به نمايش گذاشت و همه ارزشها و الگوهاى آن را آشكار كرد. از جمله زيباترين جلوه هاى مواسات و برادرى آن بود كه در روز عـاشـورا پـس از آنـكـه بـر آب فـرات دسـت يـافـت، مـشتى آب برگرفت تا عطش خود را فـرونـشـانـد و قـلب سـوزان چـون اخـگـرش را خـنـك كند، ناگهان در آن لحظات هولناك، تـشنگى برادرش امام حسين و اهل بيتش (عليهم السّلام) را به ياد آورد، شرافت نفس و علوّ طـبـع، او را بـه ريـخـتـن آب واداشت و همدردى خود را در آن محنت كمرشكن نيز با برادرش نشان داد.

ابوالفضل العباس (عليه السّلام) در راه تحقق آرمانهاى والا كه پدر آزادگان، برادرش امام حسين (عليه السّلام) بانگ آنها را سر داده بود، شهيد شد. از مهمترين خواسته هاى امام، برپايى حكومت قرآن در شرق، گسترش عدالت ميان مردم و توزيع بهره هاى زمين بر آنـان بـود؛ زيـرا نـعـمـتـهـاى الهـى بـه گـروهـى خـاص تـعـلّق نـدارد. ابوالفضل براى بازگرداندن آزادى و كرامت مسلمانان، گسترش رحمت اسلامى ميان مردم و نـعـمت بزرگ اين دين كه نابودى ظلم و ستم را هدف خود ساخته بود و ايجاد جامعه اى كه در آن هرگز ترس و هراس جايى نداشته باشد، به شهادت رسيد.

ابـوالفـضـل بـراى حـاكـمـيت «كلمة اللّه» در زمين به ميدانهاى جهاد شتافت؛ همان كلمه و پيامى كه راه زندگى كريمانه را به مردم نشان مى دهد.

سـلام خـدا بـر تـو بـاد اى ابـوالفـضل كه در زندگى و شهادتت، آيينه تمام نماى همه ارزشـهـاى انـسـانـى بـودى و هـمـيـن افـتخار تو را بس كه به تنهايى نمونه والايى از شهيدان طف (نام ديگر كربـلا) بودى كه به قله مجد و كرامت دست يافتند.

 

برگرفته از: کتاب زنـدگـانـى حـضـرت ابـوالفـضـل العباس عليه السلام - اثر: علّامه محقق حاج شيخ باقر شريف قرشى
 
 

                                   پيام آ ور كربلا

 

عاشورا حادثه اي ساده و گذرا نبود، زيرا براي جاودانگي و حفاظت دين مبين اسلام پديد آمد و براي تحقق اين رسالت بايد عاشورا از يك حادثه به يك فرهنگ تبديل مي شد؛ فرهنگي كه تا اعماق زندگي فردي و اجتماعي انسانها تا ابد نفوذ كند. حفظ و زنده نگهداشتن عاشورا بدين دليل اهميت داشت كه اولاً عاشورا و عبرتهاي آن به فراموشي سپرده نشود، ثانياً اين جريان عظيم، تحريف نگردد و ثالثاً به مردم يادآور شوند كه در راه حفظ دين خدا بايد از جان خود و خانواده گذشت. همان گونه كه سيدالشهدا(ع)، جهت شركت در جنگي كه انتهاي آن معلوم و مبرهن بود، خانواده خود را راهي نمود.

 

                        *********************

 

عزّت چه به عنوان خصلت فردي يا روحية جمعي به معناي مقهور عوامل بيروني نشدن، شكست‌ناپذيري، صلابت نفس، كرامت و والايي روح انساني و حفظ شخصيّت است. آنان كه از عزّت برخوردارند، تن به پستي و دنائت نمي‌دهند، كارهاي زشت و حقير نمي‌كنند، و براي حفظ كرامت خود و دودمان خويش، گاهي جان مي‌بازند. ستم‌پذيري و تحمّل سلطة باطل و سكوت در برابر تعدّي و زير بار مِنّت دونان رفتن و تسليم فرومايگان شدن و اطاعت از كافران و فاجران، همه و همه از ذلّت نفس و زبوني و حقارت روح سرچشمه مي‌گيرد. خداوند عزيز است و عزّت را براي خود و پيامبر و صاحبان ايمان قرار داده است. در احاديث متعدّد، از ذلّت و خواري نكوهش شده و به يك مسلمان ومؤمن حق نداده‌اند كه خود را به پستي و فرومايگي و ذلّت بيفكند. به فرموده امام صادق ـ عليه السّلام ـ: «اِنَّ الله فَوَّضَ اِلَي المؤمنِ امرَهُ كلَّهُ و لم يُفَوِّضْ اِليه انْ يكونَ ذليلاً...» خداوند همة ‌كارهاي مؤمن را به خودش واگذاشته، ولي اين‌ كه ذليل باشد، ‌به او واگذار نكرده. چرا كه خدا فرموده است عزت از آن خدا و رسول و مؤمنان است. مؤمن عزيز است، نه ذليل. مؤمن سرخت‌تر از كوه است.

دودمان بني اميه مي‌خواستند ذلّت بيعت با خويش را بر «آل محمد» تحميل كنند و به زور هم شده، آنان را وادار به گردن نهادن به فرمان يزيد كنند و اين چيزي نشدني بود و «آل‌الله» زير بار آن نرفتند، هر چند به قيمت شهادت و اسارت. وقتي والي مدينه، بيعت يزيد را با امام حسين ـ عليه السّلام ـ مطرح كرد، حضرت با ذليلانه شمردن آن، آن را نفي كرد و ضمن بر شمردن زشتي‌ها و آلودگي‌هاي يزيد، فرمود: كسي همچون من، با شخصي چون او بيعت نمي‌كند! «فَمِثْلي لا يُبايِعُ مِثْلَهُ» در جاي ديگر با ردّ پيشنهاد تسليم شدن فرمود: «لا اُعْطيكُمْ بِيَدي اِعْطاءَ الذَّليل» همچون ذليلان دست بيعت با شما نخواهم داد.

صبح عاشورا در طليعة نبرد، ضمن سخناني فرمود:‌ به خدا قسم آنچه از من مي‌خواهند (تسليم شدن) نخواهم پذيرفت، تا اين‌كه خدا را آغشته به خون خويش ديدار كنم. امام حسين ـ عليه السّلام ـ، مرگ با عزّت را بهتر از زندگي با ذلّت مي‌دانست. اين سخن اوست كه: «مَوْتُ في عِزٍّ خَيْرٌ مِنْ حَياةٍ في ذُلٍّ» و همين مفهوم را در رجزخواني خود روز عاشورا در ميدان جنگ بر زبان مي‌آورد كه، «مرگ، بهتر از ننگ است»، «اَلْمَوْتُ اَوْلي مِنْ رُكُوبِ الْعارِ».

خاندان حضرت سيدالشهداء ـ عليه السّلام ـ نيز، عزّت آل الله را پس از عاشورا، هر چند در قالب اسارت، حفظ كردند و كمترين حرف يا عكس‌العمل يا موضع‌گيري كه نشان دهندة ذلت‌ خواري آن دودمان باشد. از خود نشان ندادند.

خطبه‌هاي امام سجاد ـ عليه السّلام ـ و حضرت زينب (س) و... همه شاهدي بر عزّت آنان بود. حضرت زينب (س) به خوبي اين رسالت را انجام داد و در كاروان اسرا، با سخنرانيهاي قراي خويش در مجامع مختلف و افشاي چهره حكومت وقت و پس از آن با برپايي مراسم مختلف عزاداري و گريه بر شهداي كربلا، تصوير اين حادثه را در اذهان مردم ترسيم نمودند.

حضرت زينب (س) سخنان تحقيرآميز ابن زياد را در كوفه، با عزت و سربلندي پاسخي دندان‌شكن داد. و گستاخي‌هاي يزيد، در كاخ شام را نيز بي‌جواب نگذاشت و در خطبة بليغي كه در كاخ يزيد خواند، او را به محاكمه كشيد و با گفتن اين سخن كه «اي يزيد، خيال ‌كرده‌اي با اسير كردن ما و به اين سوي و آن سوي كشيدنمان خفيف و خوار مي‌شويم و تو كرامت و عزّت مي‌يابي؟... به خدا سوگند، نه ياد ما محو مي‌شود و وحي ما مي‌ميرد و نه ننگ اين جنايت از دامان تو زدوده خواهد شد...» به يزيد و حكومت او فهماند كه در ذليل‌ترين و رسواترين حالتند و جنايت‌هاشان از شُكُوه و عزّت و كرامت خاندان وحي نكاسته است.


سركشي از بازماندگان شهيدان كربلا
زينب كبري (س) در دوران رهبري كاروان آزادگان سرافراز انقلاب عاشورا، از كربلا تا به كوفه و پس از آن تا شام و سپس تا مدينه از بازماندگان شهيدان كربلا سرپرستي و پرستاري و سركشي مي كرد و سنگ صبور آنان و پناهگاه كودكان و زنان بود و با تمام توان و نيروي خويش به آنان كمك مي نمود و آنان را دلداري مي داد و مشكلاتشان را برطرف مي نمود و به سلامتي، پوشيدگي، رفع گرسنگي و تشنگي آنان توجه ويژه و تأكيد داشت و سرانجام مبارزان و آزادگان همراه انقلاب حسيني را به وطن خويش بازگرداند. علاوه بر آنچه ذكر شد، در مدينه نيز بازماندگان و بستگان شهيدان كربلا را فراموش نكرد و غمخوار و مددكار و ياور آنان ماند.
زينب(س) هنگامي كه از كربلا به مدينه بازگشت، به ملاقات و ديدار ام البنين، مادر چهار شهيد بزرگوار كربلا، عباس، جعفر، عبدا... و عثمان شتافت و پس از آن هم تا زنده بود همواره روزهاي عيد نيز از وي ديدار مي كرد.
مطلب مهم و قابل توجهي كه از مجموع مطالب ذكر شده به دست مي آيد اين است كه
حضرت زينب(س) به خاطر پرورش يافتن در خاندان وحي و آگاهي از قدر و منزلت شهيد و شهادت و همچنين جايگاه و ارزش شهادت طلبي، همراه امام حسين(ع) به سفر رفت و حتي فرزندان خود را به ميدان نبرد فرستاد تا اينكه به شهادت رسيدند.